در انتظار نماز میت

 

 

  این داستان:

  در انتظار نماز میت

 

اين شماره از داستان آخر كار، خيلي نزديك و خيلي معاصر است، يعني قهرمان اين داستان در همين فروردين ماه سال 1389 بدرود حيات گفته و داستاني ديگر را از خود بر جاي گذاشته كه مي‌توان بر محور آن نمونه‌اي ديگر از آخر كار كساني را كه از راه ناصواب ثروتمند مي‌شوند، به روي كاغذ آورد. اين نمونه را هم با هم مي‌خوانيم.

 * * *

 از آنجا كه قرار نيست آخر كار و پايان كار همه كساني كه از راه ناصواب ثروتمند مي‌شوند يكسان باشد و از آنجا كه هدف نگارنده فقط انعکاس قسمت مرگ اين انسان‌ها از دوران زندگیشان، نيست، بلكه روش‌هاي زندگي و مسير ثروتمند شدن آنها نيز بيشتر مورد توجه است، در نتيجه براي اين شماره داستان كسي را برگزيده‌ام كه نتوانست در برابر فشار ثروت مقاومت كند و در نتيجه كارش به آنجا كشيده شد.

«فرخ خان» جواني خوش رو، خوش برخورد، رفيق باز و دوست داشتني بود. از آن تيپ آدم ها كه معمولا كسي در كنارشان احساس خستگي يا غم نمي‌كند و به عبارتي از آنها بود كه دوستانش علاقمند بودند، به هر ترتيبي شده ساعتي از روز را با وي بگذرانند. «فرخ‌خان» يك بازرگان ساده و دست چندم بود. از آن دست آدم‌هايي كه يك زندگي حرفه‌اي معمولي دارند و با درآمدي كه اندكي بيش از مخارجشان است، شكرگذار خداوند هستند و دنيا را هم به كام خويش احساس مي‌كنند.

زندگي فرخ خان كه تقريبا هم سن و سال خودمان هم بود، بدون هرگونه تلاطمي ادامه داشت، تا آن كه ماجراي سهميه‌بندي‌هاي دولتي در فاصله سال‌هاي 62 به بعد مسير تولید پول از راه ناصواب را در زندگي «فرخ خان» هم باز كرد و وي را كه در ابتدا حتا حلال و حرامي هم سرش مي‌شد، به كام خود كشيد. او ابتدا از خير يكي دو پارتي جنس دولتي كه گرفته بود و مي‌توانست آنها را با قیمت چند برابر در بازار آزاد آب كند، گذشته بود و به چند نفر كه به وي توصيه مي‌كردند كه بابا كسي به كسي نيست، همه دارند جنس‌ها را دولتي مي‌گيرند و در بازار آزاد مي‌فروشند و تو چرا اين كار را نمي‌كني، مي‌گفت كه اولا اين كار گناه است و ثانيا اگر كميته‌هاي امور صنفي آدم را بگيرند، پدر آدم را در مي‌آورند.

«فرخ خان» بر همين منوال كار مي‌كرد تا آن كه روزي دوستي شيطان صفت به نام «مجيد» آمد نزد وي و با او قرار دیداري گذاشت تا با او از جریان یک سلسه معاملات پر آب و نان سخن بگوید. در این قرار ملاقات, مجید با فرخ خان قراری خاص گذاشت و مسوولیت ها را هم خود به گردن گرفت. به اين ترتيب كه قرار شد «فرخ خان» واسطه‌ي تحويل و تحول آهن آلات كارخانه «م.ا» شود و مجيد هم كارهاي قانوني را سر و سامان بدهد،‌ بعد هم دو تا چك سفيد امضاي خودش را نزد فرخ خان بگذارد تا اگر ضرر و زيان و خسارتي وارد شد، «مجيد» آنها را تقبل كند و اگر سود كردند، سودشان را ابتدا با مالک کارخانه "م.ا" به صورت 50-50 و سپس باقیمانده را هم بین خودشان و به همان صورت, تقسيم كنند. تنها ضرر «فرخ خان» هم اين بود که وي مي‌بايست 50 درصد سهم خود از بابت پرداخت پول‌هاي پرداختي زيرميزي را تقبل مي‌كرد. معامله ی بدي نبود و «فرخ خان»  كه از همان ايام جواني آدمي سرخوش بود و خوشگذراني‌هايش پرهزينه هم بود، فكر كرد كه چه اشكالي دارد تا يك بار، اين نوع درآمد ناسالم را تجربه كند  همين لغزش بود كه «فرخ خان» دوست داشتني را به مرور به موجودي منفور، حتا براي خانواده‌اش تبديل كرد. اما چگونه؟

پس از آن كه مجيد، نخستين معامله را جوش داد و «فرخ خان» در كمال تعجب ديد كه به سادگي صاحب 60 ميليون تومان پول بي‌زبان شده (آن هم 60 ميليون تومان سال 65) به ناگاه، تمامي اعتقاداتش را كنار گذاشت و دست در دست مجيد به توليد ثروت از اين راه ادامه داد و طبق پيش‌بيني «مجيد» هرگز هم دچار مشكلي نشد، نه به دادگاهي رفت، نه جريمه‌اي داد، نه خسارتي ديد و روز به روز بر ثروتش افزوده شد بي آن كه فكر كند كه ثروتي كه وي از اين طريق جمع كرده، متعلق به ملتي در حال جنگ است و خسارت پول‌هاي بادآورده وي را چند ميليون نفر از مردمي بايد بدهند كه زير بمب‌هاي دشمن از اين شهر به آن شهر آواره شده‌اند و در دل مسببين اين آورگي و نداري‌ها را نفرين مي‌كنند.

متاسفم كه نمي‌توانم به كار اصلي «فرخ خان» اشاره كنم، چون نمي‌خواهم شناخته شود، اما اين را مي‌دانم كه عملكرد وي مستقيما بر وضع مالي مردمان جنگزده و شهرهاي بمباران شده تاثير منفي مي‌گذاشت و حاكميت هم بيش از آن درگير مسايل جنگ و ناشي از جنگ بود كه بخواهد يا بتواند عملکرد اين نوع افراد را پيگيري و شناسايي كند.

با پايان يافتن جنگ و كاهش تدريجي سهمیه بندی ها و در نتیجه  اختلاف قيمت کالاهای دولتي و آزاد و كالاهاي سهميه‌اي و همچنين ميزان اين كالاها، «فرخ خان» ثروتي به هم زده و راههاي تازه‌اي را هم براي ثروت اندوزي آموخته بود. وي دچار سرطان اسكناس شده، اما يكي از انواع آن: او دچار خساست شده بود، اما فقط در مورد همسر و دو فرزندش: يك دختر، يك پسر.

در واقع، «فرخ خان» با دست اندازي بر روي ثروتي كلان، اما ناصواب و حرام، به اين نتيجه رسيده بود كه مي‌تواند زندگي را با خوشگذراني طي كند. بنابراين يك آپارتمان مجردي تهيه كرده، به همراه منقل و بند و بساط كامل و يك مستخدمه كه وظيفه‌اش تامين صيغه‌هاي جديد براي او بود. در آپارتمان مجردي فرخ جان، انواع اشربه و مواد مخدر يافت مي‌شد، اما فقط كنيزكاني كه مستخدمه‌اش مي‌آورد، مجاز به استفاده از اين اطعمه و اشربه بودند. با اين روش جديد، «فرخ خان» به مرور دوستان واقعي‌اش را از دست مي‌داد و همانند وزنش كه به سرعت رو به افزايش گذاشته بود، بر تعداد دشمنانش نيز افزوده مي‌شد, زیرا عوارض اولیه ی بیماری سرطان اسکناس (یعنی پول نزول دادن به اطرافیان و دوستان گرمابه و گلستان) در او ظاهر شده بود  و در اين ميان بزرگ‌ترين دشمنان وي همسر و دو فرزندش بودند.

وي فرزند دخترش را مجبور كرده بود كه اگر براي خريد لباس و هرگونه مايحتاجي پول مي‌خواهد بايستي به عنوان منشي در دفتر خودش كار كند و حقوق بگیرد و اين در حالي بود كه روزانه صدها هزار تومان صرف خوشگذراني‌هاي شخصي‌اش مي‌كرد. فرزند پسر وي وضعي بدتر از خواهرش داشت و مادرشان وضعي بسيار بدتر از هر دو. به عبارتي «فرخ خان» با نشستن بر روي گنجي بادآورده، و برنامه‌اي تمام نشدني براي خوشگذراني، از يك سو سلامتي و دوستان خود را از دست مي‌‌داد و از سوي ديگر نه فقط همسر و فرزندانش را با خود دشمن كرده بود، بلكه از طريق رفتاري مشكوك كه با هر سه نفر آنها داشت، موجب شده بود كه آنها نيز با يكديگر دشمن شوند، مادر، به مرور از فرزندان خود متنفر شده بود و فرزندان به مرور با يكديگر  و با مادر خودشان احساس دشمني داشتند و زندگي داخلي «فرخ خان» به جهنمي باورنكردني و كثيف تبديل شده بود.

آنچه هم که باعث شده بود تا فرخ خان اين رفتار جسورانه خود را ادامه دهد و آن را ترك نكند، واقعيتي بود كه هرگز نفهميد. وي كه جثه‌اي واقعا 160 كيلويي داشت، هرگز نخواست باور كند كه توجه زنان رنگارنگ به اين غول بي شاخ و دم فقط پولي است كه به پاي آنها مي‌ريزد، وگرنه كدام دختر 16 ساله‌اي است كه با عشقی وصف ناپذیر, خود را تسليم يك چنين غولي كند؟ «فرخ خان» اما باورش شده بود كه همه زن‌هاي عالم عاشق چشم و ابرو و رفتار و شيرين زباني‌هاي او هستند، به جز همسرش كه البته جواني‌اش را قرباني زندگي بخور و نمير اول ازدواج آنها كرده و دقيقا از زمان ثروتمند شدن «فرخ خان» هيچ بهره‌اي از شوهرش نبرده بود.

زندگي «فرخ خان» به همين صورت ادامه داشت تا آن كه در ايام تعطيلات نوروزي سال 1389 تلفنی از سوي يك  دوست سابق به همسر «فرخ خان» وي را مطلع كرد كه شوهرش در نيمه شب پنجم فروردين ماه در اثر افراط در استفاده از اطعمه و اشربه دچار ايست قلبي شده و يكي از دوستانش كه همراه وي بوده، صبح با جنازه‌ي سرد شده‌ي او مواجه شده است.

آنچه كه در مورد اين پايان كار اهميت دارد حادثه‌اي است كه در روز تدفين «فرخ خان» رخ داد و تكرار آن شايد درس عبرتي براي سايرين باشد.

پس از انتشار خبر مرگ «فرخ خان» تعدادي از دوستان سابق و لاحق «فرخ خان» جنازه غول پيكر او را به تهران انتقال دادند و روز هشتم فروردين روزي بود كه بايستي وي را دفن مي‌كردند. به قاعده دوستان و تعداد بسيار محدودي از آدم‌هايي كه تعدادشان هيچ تناسبي با ثروت وي نداشت، منتظر بودند تا جنازه از غسالخانه به محل نماز ميت منتقل شود تا پس از برپايي نماز ميت، فرخ خان را در قطعه‌اي خاص كه برايش خريده بودند، دفن كنند.

اما، عملكرد «فرخ خان» در طول زندگي‌اش موجب شد كه هنگام قرايت نماز ميت، به ناگاه دو فرزندش در رابطه با بحثی که در مورد تقسیم ارث در همان بهشت زهرا بین آنها در گرفته بود, متلكي بار يكديگر كنند و سپس هر دو فحشي نثار مادرشان كنند و بعد هم هنوز نماز آغاز نشده بدون رعایت حضور مردم و مثلا به رسم حفظ آبروی خودشان و میتی که بر روی زمین منتظر نمازش بود, به شدت بر سر و كول هم بزنند و براي آن که كسي زودتر از ديگري دستش به اموال فرخ خان نرسد، همان جا جنازه پدر و مردمي را كه براي تسليت آمده بودند، رها كرده و هر يك با اتومبيل‌هاي خود به سرعت بهشت زهرا را ترك كرده و به سمت منزلشان بروند.

يك چنين واقعه‌اي معمولا در سراسر خاك و تاريخ ايران بي‌نظير است و خواننده هم ممكن است آن را باور نكند. اما آنچه كه به روي كاغذ آمده يك واقعيت بسيار تلخ است كه رخ دادن آن براي آدمي در سطح «فرخ خان» بعيد به نظر مي‌رسد، اما حاصل عملكرد يك فرد تا كجا مي‌تواند بد، ظالمانه، وقيح، منفي و غيرقابل تحمل باشد كه تنها بازماندگانش در حركتي غيرقابل تصور- آن هم در فرهنگ ايراني – جنازه همسر و پدر خود را بر روي زمين رها كرده و فرار كنند تا شايد بهره‌اي بيشتر از ثروت وانهاده‌ي وي ببرند.

آن روز، دوستان و حاضران باقيمانده, جنازه «فرخ خان» را دفن كردند، يك نفر هم از ميان جمع حاضر شد تا بقيه را به ناهار دعوت كند. سپس ديگر نه مجلس ختمي برگزار شد، نه شب هفت يا چهلمي و نه حتا پس از گذشتن 8 ماه، كسي رفته تا سنگ قبري بر مزار «فرخ خان» بگذارد.

آيا مي‌توان باور داشت كه يك چنين عاقبتي، پاسخي اندك براي عامل جمع‌آوري ثروتي است كه به عده‌اي جنگزده تعلق داشته است؟ و آيا هيچ يك از ما مي‌توانيم چنين عاقبتي را براي خود بپسنديم؟ اگر نه، چه خوب است كه به گذشته ی خود انديشيده و اگر احساس كرديم كه در آنچه كه امروز داريم، ناآلودگي و سهمی از این و آن وجود دارد، همين امروز با بخشيدن بخش‌هاي آلوده‌ي زندگي خود به مستمندان، بيماران، خريد جهيزيه، تهيه مسكن براي افراد بي‌خانمان و بسياري از امور خير ديگر، سعي كنيم آخر كاري قابل تامل و محترمانه براي خود و بازماندگان خود تدارك ببينيم.

 

 این مطلب در شماره ۲۶۶ ماهنامه صنایع پلاستیک )آذرماه ۱۳۸۹( به چاپ سپرده شده است.

چرا من یک سگ دارم؟

 

 

چرا من یک سگ دارم؟

از حدود سال 1384 به این طرف, تعدادی از دوستانی که مرا می شناختند و می دانستند که تا چه حد از حیوانی به نام سگ پرهیز دارم و از آن می ترسم, و به دلایلی متوجه می شدند که من هم یک "سگ" دارم, این پرسش برایشان مطرح می شد که آن همه پرهیز و ترس از سگ چه شد و به کجا رفت؟ در پاسخ, به آنها می گفتم که دلایلش زیاد است و روزی برایتان خواهم نوشت. امروز که این فرصت دست داد و دلیلی برای این نوشتن پیدا کردم, به هنگام نوشتن فکر کردم که چرا این را برای همه ننویسم و روی وبلاگ منتشر نکنم. امید که خدا عاقبت این کار را ختم به خیر کند و متشرعین گریبانم را نگیرند که با نیت تبلیغات منحرف کننده ی غربی این مطلب را نوشته ام. این را نوشته ام تا اگر اشتباه می کنم, دوستی آشنا یا ناشناس راهنماییم کند. البته این داستان می تواند خیلی طولانی باشد, اما حوصله و وقت خواننده هم حدی دارد.

* * * * *

یک ماهی پیش از ماه مبارک رمضان سال 1384 بود که دوستی زنگ زد و با صدایی پر از التماس از من خواست که برای مدت کوتاهی سگ او را به باغچه ای که در بیرون از تهران دارم, منتقل کنم. دلیلش این بود که مادرش برای ماه مبارک رمضان مهمان اوست و گفته چون این حیوان نجس است باید او را بیرون کنی تا من بیایم. دوستم به خوبی می دانست که من در تمام عمر تا چه حد از سگ پرهیز داشته و از این حیوان می هراسیده ام. این پرهیز و ترس, به کوچکی . بزرگی جثه ی حیوان هم بستگی نداشت, من اصولا از بچگی در ذهنم رفته بود که سگ نجس است و در عین حال چون یک بار هم سگی مرا گازگرفته و تا آستانه ی مرگ ناشی از بیماری هاری پیش رفته بودم, به طور کلی از این حیوان پرهیز می کردم و این خود یکی از مشکلات بزرگم در سفر به خارج از کشور و به خصوص رفتن به منزل دوستانی بود که اکثرا سگ داشتند, و همین مشکل موجب چه حوادث طنز یا تلخی که نمی شد.

بگذریم, ناچاری دوستم مرا وادار به پذیرش این درخواست کرد و روزی که قرار بود به همراه دو دوست دیگر برای دو سه روزی به همان باغچه برویم, این را بهترین فرصت دانسته و رفتیم تا او را تحویل بگیریم, به دماوند ببریم و همانجا نزد سرایدار بگذاریم تا این دوران بگذرد. موقع تحویل گرفتن حیوان, دوستم گفت که یک ساک بزرگ وسایل "لولی" (اسم این سگ به فارسی "با وفا" ست که به انگلیسی می شود لویال – Loyal و صاحبش او را "لولی-Loly" صدا می زد و ما نیز چنین عادت کردیم.), را آماده کرده ام به همراه حوله  و شانه و اسباب بازی و باقی وسایلش و روش نگهداری و عادت های "لولی" را هم در یک کتابچه نوشته ام. در پایان هم چند بار تاکید کرد که: "لولی" بسیار مودب است, خواهش می کنم بگذارید همینطور بماند. راستش را بخواهید, در دلم خنده ام گرفته بود که واقعا این آدمها چه بیکارند که این همه وقت را برای حیوانی که نجس است و به دیگران حمله می کند و آدمها را می ترساند, تلف می کنند.

راستش را بخواهید, درست یک سال پیش از این ماجرا بود که دوستی در اتریش که سگی عظیم الجثه دارد به اسم "سیا", خیلی از اینها را درگوش من خوانده بود تا ترسم از "سیا" بریزد, اما جز  حیرت در دل فکر دیگری نداشتم. گرچه دو سه روز اقامت اجباری در خانه ی این دوست (اجباری از منظر ترس از سگ وی, ورنه خودش که یکی از عزیز ترین دوستانم است و اگر نبود که محال بود با وجود آن سگ پا به منزلش بگذارم) و مشاهده ی رفتارهای بسیار عجیب و غریب "سیا" و هوش سرشار او (در حد شناختن تفاوت بین صدای دو خواننده مرد ایرانی) و ادب و تربیت وصف ناپذیرش, تا حدی زیاد از شدت پرهیز و ترس من از موجودی به نام سگ خیلی کاست. بگذریم.

موقع خداحافظی, دوستم به من اجازه نداد که او را داخل صندوق عقب اتومبیلم بگذارم و دست آن دو دوست دیگر درد نکند که پذیرفتند در پشت صندلی عقب مراقبش باشند. درتمام طول راه و در سکوت در این اندیشه بودم که این دو سه روزه چه باید بکنم, چرا که به هر حال امانتی را پذیرفته بودم و تازه در میان راه بود که یادم افتاد, سرایدار هم یک افغان به شدت مذهبی است. در این گیر و دار فکری, گاهی دوستانم مرا دلداری می دانند و گاهی هم قول همکاری زیاد در نگهداری "لولی" برای این دو سه روزه. سرتان را درد نیاورم که به رسیدن به دماوند, "لولی" را رها کردم داخل حیاط و به سرعت به سراغ کتابچه ی دستور عمل نگهداری "لولی" رفتم, و همان دو سه روز به علاوه ی رخدادهای دیگر موجب شد که "لولی" برای همیشه پیش من بماند و صاحب واقعی اش گاهی او را از من قرض بگیرد. نگویید امانتدار نبودم, اولا در همان سه روز عاشق ادب و شخصیت این حیوان شدم و ثانیا شرایطی برای همان دوست پیش آمد که اقامت "لولی" را نزد من و خانواده ام بسیار طولانی کرد.

حالا, چرا من یک سگ دارم؟ پیشاپیش بگویم که سهم اصلی را در آنچه که راجع به این حیوان خواهم نوشت, صاحب اصلی اش داشته و البته ما هم برجستگی های او را تقویت کرده ایم. اما چرا من یک سگ دارم؟ چون "لولی" ویژگی هایی دارد که اگر برخورنده نباشد, در بسیاری از ما انسان ها یافت نمی شود, و این ویژگی ها چنین هستند:

"لولی" از نظر جنسی "نر" است, اما هرگز - حتا اگر ماهها بدون جفت بماند- در بیرون از منزل به دنبال یک سگ ماده راه نمی افتد, مزاحم جنس مخالف نمی شود, جنس مخالف را نیشگون و گاز نمی گیرد, جنس ماده را مورد تجاوز قرار نمی دهد و غرور مردانه خودش را در برابر جنس ماده  "خرد"  نمی کند.

داخل مغزش نمی دانم چه می گذرد, اما ظاهرا, حلال و حرام هم سرش می شود, چون اگر دو روز هم به او غذا ندهیم, هرگز به سفره ی غذای دیگران نگاه نمی کند و حداکثر کاری که انجام می دهد, آن است که ساعت ها با چشمان معصومی که دارد (و آنها را در تصویر می بینید)  به چشم صاحبش خیره می شود, تا بگوید که گرسنه است. او ظرف غذای خودش را کاملا می شناسد و تا در داخل آن غذا نگذاریم, هرگز به داشته های دیگران تجاوز نمی کند. او غذای خودش را می خورد و گرسنگی را بهانه ای برای تجاوز به غذای دیگران قرار نمی دهد.

"لولی" همه ی آدمها و انسان ها را دوست دارد و هرگز به هیچ کس حمله نمی کند: حتا اگر من که فرمانده اش هستم به او فرمان حمله بدهم. او آزار دیگران را باور ندارد و از قدرت ذاتی اش, که خداوند به همه ی حیوانات برای دفاع از خودشان داده, برای ترساندن دیگران استفاده نمی  کند. حداکثر کاری که بر اساس شعور خدادادی اش انجام می دهد, اینست که اگر با  دزد یا انسانی متجاوز روبرو شود, با عوعو کردن, اطرافیان را خبر می کند. در کتاب ها خوانده ام که سگ ها, از یک شعور ذاتی و قدرت استشمام بی نظیر برخوردارند, و به سرعت بوی ناشی از ترشح هورمونی را که در اثر ترس در افراد متجاوز (مثل دزدان) ترشح می شود, حس کرده و عوعو  می کنند. حالا می فهمم که اگر از سگ و یا هر حیوان دیگری نترسید, آنها هم هرگز با شما کاری نخواند داشت.

بر خلاف خیلی از ما آدمها, "لولی" عادت دارد, هر روز استحمام شود. او بیش از 48 ساعت استحمام نشدن را تحمل نکرده و به سرعت منزوی می شود.

"لولی" پزشکش را دوست دارد و گاهی که برای او دارویی یا آمپولی تجویز می شود, آن را بدون دردسر قبول می کند.

بازهم بر خلاف خیلی از ما آدمها, او این نکته ی مهم را فهمیده که زندگی در آپارتمان یعنی چه؟ و به همین جهت, پس از ساعت 10 شب  تا روشن شدن روز امکان ندارد با عوعو کردن و ایجاد سر و صدا مزاحم دیگران شود.

وقتی از منزل بیرون می رود, در بازگشت امکان ندارد که تا پاهایش را تمیز نکنیم, به داخل منزل بیاید.

"لولی" معنی نظافت در منزل را می فهمد و بنابراین روی مبل و صندلی نمی پرد و کمتر امکان دارد, بیش از ما بزرگترها, منزل را کثیف کند. او حتا معنی میهمان پرستی ایرانی را فهمیده و با دیدن هر آدم جدیدی آنقدر خوشحالی از خودش نشان می دهد که شخص تازه وارد بیدرنگ وجودش را و احساساتش را حس می کند. او به شدت عاشق بچه هاست و رعایت آنها را می کند که احساس ترس نکنند. او حتا محل قضای حاجت خودش را می داند و برخلاف بسیاری از موجودات نر, احساس ادرار برایش دلیلی نیست که هر جا دلش بخواهد ادرار کند. به همین دلیل کمتر می توان او را به سفر برد.

موقع غذا خوردن, حتا اگر غذایش را هم داخل ظرف مخصوصش بریزیم, تا به غذا دعوتش نکنیم, به طرف ظرف غذا نمی رود. سالهاست که همین یک فقره عادت "لولی", بارها و بارها در مراسم عزا و عروسی و سمینارها و حمله ی میهمانان به میز غذا, مرا به یاد او انداخته و به احترام این همه شخصیت این سگ, معمولا آخرین نفر برای غذا خوردن هستم.

اما این دلایل برای آن که "حالا من یک سگ دارم, کافیست؟ خیر. آنچه که من وسواسی را وادار کرد او را برای همیشه نگه دارم, هوش سرشار او در تشخیص مواد غذایی سالم از ناسالم است و این را یک بار به صورت اتفاقی متوجه شدیم. چرا که او را طی این سال ها به خوردن انواع و اقسام غذاهای خانگی عادت داده ایم, و بنابراین اگر غذا سالم باشد, ترش یا شیرین, بی نمک یا شور, و ... همه را دوست دارد. با این حال محال است به غذاها وتنقلات ناسالم لب بزند.

یک روز که مجبور شده بودم او را به دفتر کارم ببرم, ظهر برایش از یک چلوکبابی تازه تاسیس غذا گرفتیم تا همگی مزه ی غذای این رستوران جدید را بچشیم. "لولی" که عادت دارد اول ببینید صاحبش غذا می خورد, بعد خودش شروع می کند, پس از آن که با چند تا از همکاران غذا خوردن را شروع کردیم, به سمت ظرف مخصوص غذایش که نیم سیخ کباب برگ و یک سیخ کباب کوبیده ی اشتها برانگیز در آن بود, نرفت و هر کاری کردیم, به آن غذا لب نزد و ترجیح داد که گرسنه بماند. و فردا صبح بود که وقتی هر یک از همکاران به ترتیب داستانی را از دل درد و سوء هاضمه ی روز قبل خودشان پس از صرف ۀن غذا تعریف کردند, تازه فهمیدم که چرا این حیوان لب به آن غذا نزده است.

از آن پس هم, هرگاه یک رستوران یا فست فود جدید باز می شود, اول یک پرس غذا می گیریم و به "لولی" می دهیم. اگر خورد, که آن رستوران مهر تایید را دریافت کرده  اگر نه, که نام آن رستوران حذف خواهد شد.

امروز یک نوع جدید "مارش مالو" را که از خارج وارد شده در منزل دیدم, و قبل از آن که آن را بیازمایم, تکه ای را به "لولی" دادم و دیدم او که شیرینی را هم خیلی دوست زد, آن تکه را بویی کرد و آن را به سرعت پس زد و هرچه اصرار کردم توجهی نکرد, به ناچار من نیز چنین کردم.

 

نتیجه:

امید است دوستان متشرعی که معمولا خواننده این وبلاگ هستند, در کنار خوانندگانی که عاشق متلک پرانی هستند و تاکنون هم حرف ها و نسبت های غیر قابل بخششی را به این نگارنده داده اند, از خواندن این ماجرای واقعی تصور "تبلیغ بنده برای یکی از مظاهر نجس غرب" را از ذهن دور کرده و به این بیندیشند که خداوند, همه ی موجودات و مواد را به دلیلی آفریده, و مهمترین وظیفه ی ما کشف آنها و آموختن از آنهاست, و من بازهم به حکم وظیفه این تجربه را نوشتم, تا در این بی در و پیکری واردات که عده ای بازرگان نمای خدانشناس هر آشغالی را وارد کرده و به خورد مردم می دهند, راهی برای آزمودن آنها وجود داشته باشد.

من در بسیاری از منابر و اکابر شنیده ام که سگ حیوانی نجس است و باید از این حیوان پرهیز کرد. اما, مگر در مورد الکل هم عین همین واژگان "اجتناب" در سوره ی "آل عمران" قران کریم نیامده است؟ چرا, آمده است, اما وقتی هرکدام از ما که ناچار به تزریق آمپول هستیم, حتا اگر طلبه ی حوزه ی علمیه هم باشیم, ناچاریم از همین ماده ی نجس الکل استفاده کنیم, آیا لازم نیست تا یک منظر و پنجره ی جدید برای دیدن حیوانات بازکنیم و با یک لغت نجس از آنها پرهیز نکنیم. خداوند به حیوانات کدهای شعوری عجیب و متعددی داده, و لازم است ما از آنها بیاموزیم.

علم پزشکی امروز, از روکش دندان های ببر و پلنگ, ماده ای برای حفاظت همیشگی دندان ها ساخته و روش های ترمیمی متعددی را برای شکستگی استخوان ها, از مطالعه بر روی حیوانات ابداع نموده است, که در این مورد هم سخن زیاد است, اما به همین حد بسنده می کنم.

می توانم بخش نظر سنجی این مطلب را ببندم. اما این کار را نمی کنم, با این امید که بیاموزیم به جای حرف های زشت و اهانت به یکدیگر, مثل انسان هایی واقعا فرهیخته با هم به گفتگو بنشینیم.

آیا در نگهداری "لولی" اشتباه کرده ام؟ به تصویر او نگاه کنید, و بعد اگر مایل بودید, نطر بدهید.

 نکته: متاسفانه در مطالعاتی که ضرورت داشت متوجه شدم که استفاده از واژگان "پارس کردن" برای صدای سگ یک کلمه ی وارداتی عربی از قرنها پیش است برای آنکه به مردم سرزمین پارس اهانت کنند. از همین روی از واژگان صحیح "عوعو" استفاده کرده ام.

 

 

دنیای مجازی

دنیای مجازی
 
 

 مرا ببخشید. مدتی تاخیر داشتمو چون بیمار بودم. حالا اندکی بهتر هستم. پس باید شروع کنم.
 
مطلبی که در زیر می خوانیدو از من نیست. دوستی آن را پست کرده بودو فکر کردمو ارزش خواندن و اندیشیدن را دارد. تا بعد
 
ا ع س
 
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

فقط اون قدری که بتونم نون بخرم.

باشه برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیام های زیبا و هم چنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو می شه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آن وقت پسرک روبروی من نشست.

عمو چی کار می کنی؟

ایمیل هام رو می خونم.

ایمیل چیه؟

پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای این که دوباره سوالی نپرسد گفتم:

اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.

عمو تو اینترنت داری؟

بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.

اینترنت چیه عمو؟

اینترنت جاییه که با کامپیوترمی شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

دنیای مجازی جاییه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اون جا هست. رویاهامون رو اون جا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض کردیم.

چه عالی. دوستش دارم.

کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

مگه تو کامپیوتر داری؟

نه ولی دنیای منم مثل اونه مجازی.

مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اون و نمی بینیم.

وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگ ترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

پدرم سال هاست که زندانه و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آن که اشک هایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آن جا، در آن لحظه، من بزرگ ترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها، عاجزیم.