چرا من یک سگ دارم؟

از حدود سال 1384 به این طرف, تعدادی از دوستانی که مرا می شناختند و می دانستند که تا چه حد از حیوانی به نام سگ پرهیز دارم و از آن می ترسم, و به دلایلی متوجه می شدند که من هم یک "سگ" دارم, این پرسش برایشان مطرح می شد که آن همه پرهیز و ترس از سگ چه شد و به کجا رفت؟ در پاسخ, به آنها می گفتم که دلایلش زیاد است و روزی برایتان خواهم نوشت. امروز که این فرصت دست داد و دلیلی برای این نوشتن پیدا کردم, به هنگام نوشتن فکر کردم که چرا این را برای همه ننویسم و روی وبلاگ منتشر نکنم. امید که خدا عاقبت این کار را ختم به خیر کند و متشرعین گریبانم را نگیرند که با نیت تبلیغات منحرف کننده ی غربی این مطلب را نوشته ام. این را نوشته ام تا اگر اشتباه می کنم, دوستی آشنا یا ناشناس راهنماییم کند. البته این داستان می تواند خیلی طولانی باشد, اما حوصله و وقت خواننده هم حدی دارد.

* * * * *

یک ماهی پیش از ماه مبارک رمضان سال 1384 بود که دوستی زنگ زد و با صدایی پر از التماس از من خواست که برای مدت کوتاهی سگ او را به باغچه ای که در بیرون از تهران دارم, منتقل کنم. دلیلش این بود که مادرش برای ماه مبارک رمضان مهمان اوست و گفته چون این حیوان نجس است باید او را بیرون کنی تا من بیایم. دوستم به خوبی می دانست که من در تمام عمر تا چه حد از سگ پرهیز داشته و از این حیوان می هراسیده ام. این پرهیز و ترس, به کوچکی . بزرگی جثه ی حیوان هم بستگی نداشت, من اصولا از بچگی در ذهنم رفته بود که سگ نجس است و در عین حال چون یک بار هم سگی مرا گازگرفته و تا آستانه ی مرگ ناشی از بیماری هاری پیش رفته بودم, به طور کلی از این حیوان پرهیز می کردم و این خود یکی از مشکلات بزرگم در سفر به خارج از کشور و به خصوص رفتن به منزل دوستانی بود که اکثرا سگ داشتند, و همین مشکل موجب چه حوادث طنز یا تلخی که نمی شد.

بگذریم, ناچاری دوستم مرا وادار به پذیرش این درخواست کرد و روزی که قرار بود به همراه دو دوست دیگر برای دو سه روزی به همان باغچه برویم, این را بهترین فرصت دانسته و رفتیم تا او را تحویل بگیریم, به دماوند ببریم و همانجا نزد سرایدار بگذاریم تا این دوران بگذرد. موقع تحویل گرفتن حیوان, دوستم گفت که یک ساک بزرگ وسایل "لولی" (اسم این سگ به فارسی "با وفا" ست که به انگلیسی می شود لویال – Loyal و صاحبش او را "لولی-Loly" صدا می زد و ما نیز چنین عادت کردیم.), را آماده کرده ام به همراه حوله  و شانه و اسباب بازی و باقی وسایلش و روش نگهداری و عادت های "لولی" را هم در یک کتابچه نوشته ام. در پایان هم چند بار تاکید کرد که: "لولی" بسیار مودب است, خواهش می کنم بگذارید همینطور بماند. راستش را بخواهید, در دلم خنده ام گرفته بود که واقعا این آدمها چه بیکارند که این همه وقت را برای حیوانی که نجس است و به دیگران حمله می کند و آدمها را می ترساند, تلف می کنند.

راستش را بخواهید, درست یک سال پیش از این ماجرا بود که دوستی در اتریش که سگی عظیم الجثه دارد به اسم "سیا", خیلی از اینها را درگوش من خوانده بود تا ترسم از "سیا" بریزد, اما جز  حیرت در دل فکر دیگری نداشتم. گرچه دو سه روز اقامت اجباری در خانه ی این دوست (اجباری از منظر ترس از سگ وی, ورنه خودش که یکی از عزیز ترین دوستانم است و اگر نبود که محال بود با وجود آن سگ پا به منزلش بگذارم) و مشاهده ی رفتارهای بسیار عجیب و غریب "سیا" و هوش سرشار او (در حد شناختن تفاوت بین صدای دو خواننده مرد ایرانی) و ادب و تربیت وصف ناپذیرش, تا حدی زیاد از شدت پرهیز و ترس من از موجودی به نام سگ خیلی کاست. بگذریم.

موقع خداحافظی, دوستم به من اجازه نداد که او را داخل صندوق عقب اتومبیلم بگذارم و دست آن دو دوست دیگر درد نکند که پذیرفتند در پشت صندلی عقب مراقبش باشند. درتمام طول راه و در سکوت در این اندیشه بودم که این دو سه روزه چه باید بکنم, چرا که به هر حال امانتی را پذیرفته بودم و تازه در میان راه بود که یادم افتاد, سرایدار هم یک افغان به شدت مذهبی است. در این گیر و دار فکری, گاهی دوستانم مرا دلداری می دانند و گاهی هم قول همکاری زیاد در نگهداری "لولی" برای این دو سه روزه. سرتان را درد نیاورم که به رسیدن به دماوند, "لولی" را رها کردم داخل حیاط و به سرعت به سراغ کتابچه ی دستور عمل نگهداری "لولی" رفتم, و همان دو سه روز به علاوه ی رخدادهای دیگر موجب شد که "لولی" برای همیشه پیش من بماند و صاحب واقعی اش گاهی او را از من قرض بگیرد. نگویید امانتدار نبودم, اولا در همان سه روز عاشق ادب و شخصیت این حیوان شدم و ثانیا شرایطی برای همان دوست پیش آمد که اقامت "لولی" را نزد من و خانواده ام بسیار طولانی کرد.

حالا, چرا من یک سگ دارم؟ پیشاپیش بگویم که سهم اصلی را در آنچه که راجع به این حیوان خواهم نوشت, صاحب اصلی اش داشته و البته ما هم برجستگی های او را تقویت کرده ایم. اما چرا من یک سگ دارم؟ چون "لولی" ویژگی هایی دارد که اگر برخورنده نباشد, در بسیاری از ما انسان ها یافت نمی شود, و این ویژگی ها چنین هستند:

"لولی" از نظر جنسی "نر" است, اما هرگز - حتا اگر ماهها بدون جفت بماند- در بیرون از منزل به دنبال یک سگ ماده راه نمی افتد, مزاحم جنس مخالف نمی شود, جنس مخالف را نیشگون و گاز نمی گیرد, جنس ماده را مورد تجاوز قرار نمی دهد و غرور مردانه خودش را در برابر جنس ماده  "خرد"  نمی کند.

داخل مغزش نمی دانم چه می گذرد, اما ظاهرا, حلال و حرام هم سرش می شود, چون اگر دو روز هم به او غذا ندهیم, هرگز به سفره ی غذای دیگران نگاه نمی کند و حداکثر کاری که انجام می دهد, آن است که ساعت ها با چشمان معصومی که دارد (و آنها را در تصویر می بینید)  به چشم صاحبش خیره می شود, تا بگوید که گرسنه است. او ظرف غذای خودش را کاملا می شناسد و تا در داخل آن غذا نگذاریم, هرگز به داشته های دیگران تجاوز نمی کند. او غذای خودش را می خورد و گرسنگی را بهانه ای برای تجاوز به غذای دیگران قرار نمی دهد.

"لولی" همه ی آدمها و انسان ها را دوست دارد و هرگز به هیچ کس حمله نمی کند: حتا اگر من که فرمانده اش هستم به او فرمان حمله بدهم. او آزار دیگران را باور ندارد و از قدرت ذاتی اش, که خداوند به همه ی حیوانات برای دفاع از خودشان داده, برای ترساندن دیگران استفاده نمی  کند. حداکثر کاری که بر اساس شعور خدادادی اش انجام می دهد, اینست که اگر با  دزد یا انسانی متجاوز روبرو شود, با عوعو کردن, اطرافیان را خبر می کند. در کتاب ها خوانده ام که سگ ها, از یک شعور ذاتی و قدرت استشمام بی نظیر برخوردارند, و به سرعت بوی ناشی از ترشح هورمونی را که در اثر ترس در افراد متجاوز (مثل دزدان) ترشح می شود, حس کرده و عوعو  می کنند. حالا می فهمم که اگر از سگ و یا هر حیوان دیگری نترسید, آنها هم هرگز با شما کاری نخواند داشت.

بر خلاف خیلی از ما آدمها, "لولی" عادت دارد, هر روز استحمام شود. او بیش از 48 ساعت استحمام نشدن را تحمل نکرده و به سرعت منزوی می شود.

"لولی" پزشکش را دوست دارد و گاهی که برای او دارویی یا آمپولی تجویز می شود, آن را بدون دردسر قبول می کند.

بازهم بر خلاف خیلی از ما آدمها, او این نکته ی مهم را فهمیده که زندگی در آپارتمان یعنی چه؟ و به همین جهت, پس از ساعت 10 شب  تا روشن شدن روز امکان ندارد با عوعو کردن و ایجاد سر و صدا مزاحم دیگران شود.

وقتی از منزل بیرون می رود, در بازگشت امکان ندارد که تا پاهایش را تمیز نکنیم, به داخل منزل بیاید.

"لولی" معنی نظافت در منزل را می فهمد و بنابراین روی مبل و صندلی نمی پرد و کمتر امکان دارد, بیش از ما بزرگترها, منزل را کثیف کند. او حتا معنی میهمان پرستی ایرانی را فهمیده و با دیدن هر آدم جدیدی آنقدر خوشحالی از خودش نشان می دهد که شخص تازه وارد بیدرنگ وجودش را و احساساتش را حس می کند. او به شدت عاشق بچه هاست و رعایت آنها را می کند که احساس ترس نکنند. او حتا محل قضای حاجت خودش را می داند و برخلاف بسیاری از موجودات نر, احساس ادرار برایش دلیلی نیست که هر جا دلش بخواهد ادرار کند. به همین دلیل کمتر می توان او را به سفر برد.

موقع غذا خوردن, حتا اگر غذایش را هم داخل ظرف مخصوصش بریزیم, تا به غذا دعوتش نکنیم, به طرف ظرف غذا نمی رود. سالهاست که همین یک فقره عادت "لولی", بارها و بارها در مراسم عزا و عروسی و سمینارها و حمله ی میهمانان به میز غذا, مرا به یاد او انداخته و به احترام این همه شخصیت این سگ, معمولا آخرین نفر برای غذا خوردن هستم.

اما این دلایل برای آن که "حالا من یک سگ دارم, کافیست؟ خیر. آنچه که من وسواسی را وادار کرد او را برای همیشه نگه دارم, هوش سرشار او در تشخیص مواد غذایی سالم از ناسالم است و این را یک بار به صورت اتفاقی متوجه شدیم. چرا که او را طی این سال ها به خوردن انواع و اقسام غذاهای خانگی عادت داده ایم, و بنابراین اگر غذا سالم باشد, ترش یا شیرین, بی نمک یا شور, و ... همه را دوست دارد. با این حال محال است به غذاها وتنقلات ناسالم لب بزند.

یک روز که مجبور شده بودم او را به دفتر کارم ببرم, ظهر برایش از یک چلوکبابی تازه تاسیس غذا گرفتیم تا همگی مزه ی غذای این رستوران جدید را بچشیم. "لولی" که عادت دارد اول ببینید صاحبش غذا می خورد, بعد خودش شروع می کند, پس از آن که با چند تا از همکاران غذا خوردن را شروع کردیم, به سمت ظرف مخصوص غذایش که نیم سیخ کباب برگ و یک سیخ کباب کوبیده ی اشتها برانگیز در آن بود, نرفت و هر کاری کردیم, به آن غذا لب نزد و ترجیح داد که گرسنه بماند. و فردا صبح بود که وقتی هر یک از همکاران به ترتیب داستانی را از دل درد و سوء هاضمه ی روز قبل خودشان پس از صرف ۀن غذا تعریف کردند, تازه فهمیدم که چرا این حیوان لب به آن غذا نزده است.

از آن پس هم, هرگاه یک رستوران یا فست فود جدید باز می شود, اول یک پرس غذا می گیریم و به "لولی" می دهیم. اگر خورد, که آن رستوران مهر تایید را دریافت کرده  اگر نه, که نام آن رستوران حذف خواهد شد.

امروز یک نوع جدید "مارش مالو" را که از خارج وارد شده در منزل دیدم, و قبل از آن که آن را بیازمایم, تکه ای را به "لولی" دادم و دیدم او که شیرینی را هم خیلی دوست زد, آن تکه را بویی کرد و آن را به سرعت پس زد و هرچه اصرار کردم توجهی نکرد, به ناچار من نیز چنین کردم.

 

نتیجه:

امید است دوستان متشرعی که معمولا خواننده این وبلاگ هستند, در کنار خوانندگانی که عاشق متلک پرانی هستند و تاکنون هم حرف ها و نسبت های غیر قابل بخششی را به این نگارنده داده اند, از خواندن این ماجرای واقعی تصور "تبلیغ بنده برای یکی از مظاهر نجس غرب" را از ذهن دور کرده و به این بیندیشند که خداوند, همه ی موجودات و مواد را به دلیلی آفریده, و مهمترین وظیفه ی ما کشف آنها و آموختن از آنهاست, و من بازهم به حکم وظیفه این تجربه را نوشتم, تا در این بی در و پیکری واردات که عده ای بازرگان نمای خدانشناس هر آشغالی را وارد کرده و به خورد مردم می دهند, راهی برای آزمودن آنها وجود داشته باشد.

من در بسیاری از منابر و اکابر شنیده ام که سگ حیوانی نجس است و باید از این حیوان پرهیز کرد. اما, مگر در مورد الکل هم عین همین واژگان "اجتناب" در سوره ی "آل عمران" قران کریم نیامده است؟ چرا, آمده است, اما وقتی هرکدام از ما که ناچار به تزریق آمپول هستیم, حتا اگر طلبه ی حوزه ی علمیه هم باشیم, ناچاریم از همین ماده ی نجس الکل استفاده کنیم, آیا لازم نیست تا یک منظر و پنجره ی جدید برای دیدن حیوانات بازکنیم و با یک لغت نجس از آنها پرهیز نکنیم. خداوند به حیوانات کدهای شعوری عجیب و متعددی داده, و لازم است ما از آنها بیاموزیم.

علم پزشکی امروز, از روکش دندان های ببر و پلنگ, ماده ای برای حفاظت همیشگی دندان ها ساخته و روش های ترمیمی متعددی را برای شکستگی استخوان ها, از مطالعه بر روی حیوانات ابداع نموده است, که در این مورد هم سخن زیاد است, اما به همین حد بسنده می کنم.

می توانم بخش نظر سنجی این مطلب را ببندم. اما این کار را نمی کنم, با این امید که بیاموزیم به جای حرف های زشت و اهانت به یکدیگر, مثل انسان هایی واقعا فرهیخته با هم به گفتگو بنشینیم.

آیا در نگهداری "لولی" اشتباه کرده ام؟ به تصویر او نگاه کنید, و بعد اگر مایل بودید, نطر بدهید.

 نکته: متاسفانه در مطالعاتی که ضرورت داشت متوجه شدم که استفاده از واژگان "پارس کردن" برای صدای سگ یک کلمه ی وارداتی عربی از قرنها پیش است برای آنکه به مردم سرزمین پارس اهانت کنند. از همین روی از واژگان صحیح "عوعو" استفاده کرده ام.