رفع یک سوء تفاهم

 

رفع یک سوء تفاهم

یکی از خوانندگان این وبلاگ با نام کاربری "پرستو" محبت کرده و پس از مطالعه ی مقدمه ای که در رابطه با دو مطلبی که راجع به مسایل پزشکی نوشته بودم, نظری داده اند که چون امشب آن را دیدم, بیدرنگ هم آن را تایید کردم تا شما هم بخوانید.

احتمالا این سوء تفاهم که بنده برای معالجات پزشکی به خارج می روم از آنجا پیش آمده که بنده در مقدمه ی مطلب نوشته بودم که "در ایران" به پزشک مراجعه نمی کنم. در رابطه با این سوء تفاهم هم دو جمله دارم:

1-      بنده به دلیل فلسفه ای که از جوانیم داشته (اسفندماه سال 1357) و آن را در پشت یکی از کتاب هایم نیز نوشته ام, اصولا اهل مراجعه کردن به پزشک نیستم, چه در ایران و چه در خارج از ایران و آن فلسفه اینست:

"من هرگز برای زنده ماندن تلاش نمی کنم, اما تا زنده هستم, تلاش خواهم کرد"

2- اگر بتوانم بدون رانت خواری, اختلاس, ارتشاء, ضایع کردن حق مردم و دست کردن به جیب این و آن و صرفا با بهره گیری از حاصل دسترنج و تلاش خودم بهترین ها را برای خود بخواهم, این زخم زبان زدن ندارد.

نامه سرگشاده به تهیه کننده و مجریان برنامه ی "دالان"

 

نامه سرگشاده به تهیه کننده و مجریان برنامه ی "دالان"

"دالان" نام برنامه ای است که از شبکه اول سیما پخش می شود. امشب (دوشنبه19 دی ماه 1390), برای نخستین بار این برنامه را دیدم, و بازهم نتوانستم دست به قلم نشوم. این مطلب, نه مقاله است, نه نقد و نه هیچیک از دیگر تکنیک های نگارش.

آنچه که از دیدن این برنامه به دل آمد را به صورت نامه ای قلمی کردم و به آدرس برنامه فرستادم. بعد فکر کردم که چه اشکالی دارد که آن را عمومی کنم. اگر در این رابطه با من هم نظر هستید, این مطلب را برای دوستان خود بفرستید و یا مطالعه ی آن را توصیه کنید. بالاخره یکی بایست به برادران و خواهران صدا / سیمایی بفهماند که علت رویکرد اکثریت مردم به ماهواره های فارسی زبان خودشان هستند.

متن نامه با حذف شماره تماسی که برای مجریان برنامه نوشته بودم, این است:

*********************

 

سلام
خسته نباشید
انشاالله كه حسن نیت دارید
با شبكه های رایج فارسی زبان از هر نوعش به شدت مخالفم البته به جز شبكه های ورزشی و علمی
اما عزیزان به جای طرح افكار دایی جان ناپلئونی بیایید حقیقت را بگویید و اگر از زبان خود نمی توانید با بنده یك ساعت مصاحبه كنید تا من هم نظرتت خود را بگویم تا مردم به قضاوت بنشینند.
چرا به این نمی پردازید كه اصولا چرا مردم به سراغ این شبكه ها میروند؟ نمونه اش تمام مردم كوچه و بازاری كه با آنها مصاحبه كردید؟
چرا آن بانوی جوانی كه با روسری و مقنعه و چادر دارای یك حجاب كامل بود تمام داستان سریال "ویكتوریا" را سیر تا پیاز بلد بود و آنرا نقد می كرد؟
چرا حتا مردم  پایین ترین دهك های جامعه هم از نان شبشان میزنند اما نداشتن ماهواره را بر نمی تابند؟
آیا این همه ماموران زحمتكش نیروی انتظامی و برادران لباس شخصی هم كه حتا ساده ترین برخوردهایشان هم خشونت آمیز است، همگی اهل سریال های ماهواره ای هستند؟
اصلا چرا باید فكر كنیم كه دنیا آنقدر بیكار است كه این همه برنامه ریزی و هزینه كند كه اخلاق خانواده های ما را بر هم بزند؟ حالا یك شبكه یا دو یا سه شبكه باشد قبول، ولی نه این همه شبكه!
به فرض كه اینطور باشد، چرا اینها را فیلتر نمی کنیم؟ و چرا به سراغ منابع تقویت مالی شان نمی رویم كه همگی با شهامت كامل در این شبكه ها آگهی می دهند؟ آیا یك نفر از اینها كه به راحتی شماره تلفن های داخل ایران را می دهند، جرات دارند كه در یك شبكه سیاسی حتا ١٠ ثانیه هم تبلیغ كنند؟
یكی از بزرگترین انحرافات جامعه امروز ما رشوه خواری و رشوه دهی و در مرحله بعدی اختلاس و رانت خواری است ؟ واقعا چه تعداد از این سریال ها مبلغ این دو مورد هستند؟
چرا سرمان را كرده ایم زیر برف و نمی خواهیم باور كنیم كه بیش از ٩٠ درصد برنامه های غیر ورزشی و غیر علمی صدا وسیما فقط برای رضایت ٥ درصد مردم ایران تهیه می شود كه تازه آنها هم اصولا فرصت دیدن و شنیدن این برنامه ها را ندارند؟
چرا نمی خواهیم باور كنیم كه میلیاردها بودجه های صدا وسیما صرف تهیه سریال هایی می شود كه جز پراكندن تخم غم و اندوه و شك و تردید در دل شنونده و بیننده نتیجه ای دیگر ندارند و فقط جامعه و خانواده ها را روانپریش می كنند؟ و حتا همان بانوی جوان  كاملا محجبه ای را كه طرف مصاحبه شما در همین برنامه امشب (دوشنبه ١٩ دی ماه) بود به سوی شبكه های ماهواره ای رهنمون می شوند؟

به راستی اگر برای اكثریت مردم خوراك هایی مناسب تهیه شود، آیا واقعا می روند سراغ ماهواره و تبعاتش؟
عزیزان یك مثنوی حرف دارم كه جایش اینجا نیست،  برخی را هم در وبلاگ شخصی ام نوشته ام،  به این ادرس
http://nabardeman.blogfa.com
مایل بودید مطالعه كنید و اگر واقعا دلتان به حال جامعه می سوزد كسی را بفرستید كه حرفها و نظرات امثال بنده را هم بشنود، تا اگر شهامت و مجوزی بود، آنها را هم پخش كند.
در هر حال خسته نباشید و از بابت نمایش همین دلسوزی هم دستتان درد نكند
احمد علی ساعت نیا
پژوهشگر و نویسنده

بیمار؛ موجودی ارزشمند یا منبع درآمد؟

به احترام دوستی که این نامه را برای من فرستاده و من نیز به حکم وظیفه آن را برای تعدادی از دوستانم ارسال کردم؛ تصمیم گرفتم اصل نامه ی آن دوست و توضیح خود را نیز در این وبلاگ بگذارم تا شاید کم کاری دوماهه ی اخیرم برای این وبلاگ جبران شود. تصویر بالا تزیینی است و ربطی به نام بیمارستانی که ناچار بودم آن را نقطه چین کنم ندارد.

بیمار؛ موجودی ارزشمند یا منبع درآمد؟

این ایمیل را دوستی بسیار گرامی برای من فرستاده که در صداقت گفتارش شکی ندارم. حالا شاید تعدادی از شما که مرا خوب می شناسید و می دانید که تحت هیچ شرایطی در ایران به پزشک مراجعه نمی کنم, باورتان شود که چرا؟

همین دوماه قبل بود که از دوستی بسیار نزدیک که از گیرندگان  همین نامه هم هست, مدتها خبری نداشتم. پس از کلی دلواپسی سرانجام خودش تماس گرفت و تلفنی اطلاع داد که درگیریک بیماری بدخیم بوده و حالا در حال شیمی درمانی است. وقتی به دیدنش رفتم, بر اساس سالیان دراز تجربه و مشکلی که چند سال قبل به همین صورت خودم داشتم و نزدیک بود که بنده را هم به همین مسیر بفرستند, و تعدادی پرسش اطمینان پیدا کردم که مشکل وی فقط وجود یک کیست ساده در اثر عفونت ناشی از تیغ ماهی بوده, حال آنکه وی را مجبور کرده اند شیمی درمانی کند که همین پروسه هم به طور کلی سیستم ایمنی بدن وی را بسیار تضعیف می کند.

از آنجا که دیگر یافتن پزشکانی مسوول در حد دکتر قریب و نظایر وی همانند یافتن یک الماس در عمق یک اقیانوس است, فقط به شما یک توصیه دارم.:

اگر  خدای ناکرده خودتان یا یکی از بستگانتان دچار یک بیماری مشکوک شدید, به  همین سادگی تن به آزمایش های پرخرج و سپس ورود به دنیای شیمی درمانی نشوید و سعی کنید هر پیشنهادی را به سادگی نپذیرید و بر روی آن مطالعه کنید.

ارسال این ایمیل به سایر دوستانتان اندکی فرصت می خواهد, اما ممکن است به وی کمک کند.

علی


دوستان عزیز سلام
چند وقت پیش تو یکی از بهترین بیمارستان های تهران اتفاقاتی به چشم دیدم که اگه کسی برام تعریف میکرد باور نمی کردم.از اول ماجرا براتون بگم:
یک روز خواهرم با احساس گزگز تو انگشتهای پاش از خواب بیدار شدو طی دو روز این حس تا نیمه بدنش پیشروی کرد، اگه تو اینترنت در مورد این علائم مطالعه کنین، می بینین که به افرادی که این علائم در اونها دیده شده،هشدار دادند که هرچه سریعتر به بیمارستان مراجعه کنن، خواهر منم همین کارو کرد صبح به نزدیک ترین بیمارستان رفت، پزشک اورژانس بعد از معاینه و مشورت با متخصص مغز و اعصاب بیمارستان به خواهرم گفت باید بستری بشه.
یک آقای دکتر کاملا با شخصیت که اصلا خودشو مقید به جواب دادن یا بهتره بگم ارتباط برقرار کردن با بیمار نمی دونست پزشک معالج خواهرم بود،یک سری آزمایشات و نوار مغزی و... گرفته شد و شب خواهرم بدون هیچ داروی تجویزی با یک آنژیوکد تو دستش که معلوم نبود اصلا براچی به دستش وصل شده تو بیمارستان موند .لازم بگم با اینکه بیمارستان خصوصی بود، شب به همراه بیمار بالش و پتو داده نشد وهمراه بنده خدا تا صبح یخ زد. صبح فردا بعد از کلی خواهش و تمنا و اعصاب خوردی که منجر به بحث با کادر بخش مغز و اعصاب بیمارستان شد،که البته نتیجه ای نداشت و هیچ کس به ما هیچ توضیحی در مورد بیماری ویا نحوه ی درمان نداد، تصمیم گرفتیم با رضایت خودمون خواهرم مرخص کنیم.
وقتی کادر دید داره یک بیمار یا بهتره بگم یه منبع درآمد از دست میده به دکتر زنگ زد و با لحن کاملا گستاخانه وبی ادبانه به ما اطلاع داد که خواهرم مبتلا به بیماری "ام اس" هست و باید درمان "ام اس" شروع بشه، که البته به خاطر رفتار نامناسب کادر بیمارستان و البته سنگینی و غیر قابل باور بودن بیماری، خواهرم از بیمارستان مرخص کردیم وپیش دکتر سالاریان بردیم.
الان بعد از چند ماه معلوم شد که خواهرم مبتلا به "ام اس" نیست و بیماریش  مربوط به زندگی تو شهر های آلوده مثل تهران و با چند تا داروی تقویتی قابل بهبود هست.
در حالی که اگه اون روز تو بیمارستان .... درمان  "ام اس " شروع میکردن خواهرم محکوم به زندگی با آمپول های ام اس میشد که باید هر هفته تزریق بشه
لطفا به هر کسی که میشناسید اطلاع رسانی کنید تا شاید یک نفر نجات پیدا کنه

گفتگوی پزشک و پرستار

 این مطلب بخشی از سلسله مطالبی است که با عنوان "آخر کار" در ماهنامه صنایع پلاستیک منتشر می شود و شامل سرنوشت ها و داستان های مستند از زندگی آدمهایی است که بدون توجه به عاقبت کارشان هر آنچه را که می خواهند انجام می دهند. این مطلب به خاطر تایید مطلبی که پس از این می آید در این وبلاگ منتشر شده  و لینک اصلی آن اینست:

http://www.pim.ir

تصویر تزیینی است

 

گفتگوی پزشک و پرستار

سال ها پیش, شاید حدود 8 سال پیش, پس از آنکه بروز یک بیماری آزار دهنده (یک "کیست" زیرپوستی سخت و دردناک و رو به رشد) و مقاومت این نگارنده برای عدم مراجعه به پزشک, عده ای از دوستان نزدیک را که مطلع بودند, نگران کرد, سرانجام دوستی بسیار نزدیک با چند "من بمیرم زدن" یک پزشک را به من معرفی کرد که بروم و مشکلم را به او باز گویم. پزشک جراح (که از نبوغ و استعداد و صفات انسانی وی چه ها که نمی گفتند), دوست یکی از دوستان این دوست بنده بود و بنابراین با سه درجه وساطت به وی معرفی شده بودم. به ناچار و در معیت همان دوست به جناب پزشک مراجعه کردم و او هم در نخستین معاینه و بدون هیچ معطلی و طی کردن روش های جاری برای تشخیص صحیح, گفت که اگر که تا به حال هم زنده مانده ام شانس آورده ام و با این حرف دل آن دوست همراه مرا فرو ریخت. نتیجه اینکه جناب پزشک خود برای انجام یک عمل جراحی فوری با کلینیک ....(که در آن سهامدار بود) تماس گرفت و برای پس فردایش (چون یک روز را باید صرف آمادگی خودم می کردم) قرار اتاق عمل گذاشت: ساعت 7 صبح. بسیار هم سفارش کرد که جز پول خدمات کلینیک هیچ وجهی از بنده یا همراهان بنده برای عمل جراحی دریافت نشود. این یک ماجرای واقعیست, و باقی آن را از صبح همان روز پاییزی آذرماه 1382 شرح می دهم. کلمات و جملات داخل {...} از این نگارنده است.

* * * * *

برای آن که سر موقع به اتاق عمل برسم, ساعت  5 صبح از خواب برخاستم. گرسنه و تشنه, به سفارش پزشک جراح. آن دوست نازنین هم قرار بود 6 صبح جلوی منزل باشد که مرا تا پس از عمل جراحی و اطمینان از بهبودی همراهی کند. به سرعت خود را به دوش رساندم, و زیر آب گرم بودم و در حال فکر کردن به اصرارهای بیهوده ی آن دوست نازنین, که احساس کردم آب داخل زیر دوشی رنگی شده. نگاه و دقت کردم, متوجه شدم پراز خون است. محل "کیست" را لمس کردم (چون برایم قابل رویت نبود) دیدم اندکی نرم شده و کف دستم نیز پر از خون و چرک. استحمام را سر هم آوردم, با بانداژ محل "کیست" را کامل پوشاندم, خود را به تلفن رساندم و به آن دوست گرامی زنگ زدم که نیاید. گفتم که سر باز کرده و لازم نیست برویم بیمارستان. حریفش نشدم, گفت یک ربع ساعت است که جلوی در منزل ایستاده و منتظر است. و با این حساب, شرمم آمد از نرفتن.

روی تخت انتظار, هنوز هم خونریزی ادامه داشت, اما آن دوست گرامی می گفت با دکتر صحبت کرده و دکتر گفته:"به حرفش توجه نکن, خودش حالیش نیست که چه خطری تهدیدش می کنه"

ساعت نزدیک 9 صبح بود که مثل همیشه فریادم از بدقولی دکتر بلند شد و دوست همراهم توضیح داد که: "دکتر عادت داره صبح ها دستش رو روی منقل ذغال گرم کنه, تا موقع عمل خوشدست باشه. الان میاد".

ساعت نزدیک 10 خانم پرستاری که وضعیتش با یک کلینیک خصوصی کاملا در تناسب بود آمد. یک فشار خونی گرفت, یک چیزی یادداشت کرد و با خنده پرسید:"مهندس جان نمی ترسی که؟" چه باید می گفتم؟ آمپولی را وارد "انژیوکت" بسته شده روی دست چپم کرد. پلک هایم اندکی لخت شد. با صدور فرمان "ببریدش" خانم پرستار, دو مرد سبز پوش زحمتکش آمدند و برانکارد را بردند داخل اتاق عمل. منتظر پزشک بودند که بر اساس ساعت اتاق عمل, ساعت حدود 10 و 20 دقیقه آمد و با حرکت دست, فرمان بیهوشی نهایی را صادر کرد.

زمانی گذشت.

پیش از آنی که متوجه شوم هنوز زنده هستم (یعنی چشمهایم را باز کنم) احساس کردم صداهایی را می شنوم. صحبت از گرانی نوعی سرامیک بود و پرسش های بانویی (که بعدا متوجه شدم همان بانوی مهربان نخستین بوده) از پزشک با استعداد که: "اینو چیکارش کنیم؟". اندکی لای چشمهایم را باز کردم, و خدای را شکر که چشمم به همان چیزی افتاد که می خواستم: ساعت دیواری اتاق عمل که عقربه ی بزرگش نزدیک 11 بود!

گیج بودم و توان محاسبه ی زمان سپری شده را نداشتم. اما تداوم زمزمه های بالای سرم, موجب شد که شم روزنامه نگاری ام به  کار افتد و تا می توانم, نه چشم باز کنم, نه پلک بزنم, و فقط گوش بسپرم به زمزمه های پزشک و پرستار, زمزمه هایی که سه ساعت بعد بر روی تخت کلینیک مشغول یادداشت کردنشان شدم و حالا زمان تکرارش فرا رسیده است:

بانو: دکتر جون گل لقط  {لگد} نمی کنما؟ میگم اینو چیکارش کنیم؟ انقده دیر اومدی که ریکاوری هم پر شده

دکتر {با صدایی زنگدار که از سرخی و مرغوبیت ذغال های صبحگاهی حکایت داشت}: خب ولش کن تا به هوش بیاد دیگه. اون رفیقش بیرون وایساده, 4-5 تا هم تا اومدم سراغش رو از من گرفتن, حوصله ندارم برم هی توضیح بدم, بعدشم می بینی که این معمار جا... دبه در آورده, بذار یه زنگ دیگه بهش بزنم بعد ببینم این {یعنی بنده} تا کی میخواد دراز بکشه؟

{صدای تن تک تک دکمه های گوشی همراهش را می شنیدم و حتا از راهی دور صدای زنگ تلفنی را که طرف بر نمی داشت, و بالاخره برداشت}

دکتر: بابا اوس هاشم تلفن قطع شد, آخه چرا دبه کردی؟ تو خودت پریروز گفتی قیمت سرامیک انقده, حالا داری دبه می کنی؟ خب مرد حسابی میدونی اختلاف متری 52 تومن واسه هزار متر بنا چقدر میشه؟ انصافم خوب چیزیه!{چندی بعد}

دکتر: آخه قربونت برم چرا شماها فکر می کنین ما دکترا سر گنج نشستیم؟ به خدا اوضاع ماهم مثه شماس. بیمه که پولمون رو نمی ده. بیمارستان دولتی که چیزی توش نیس. مریضام {مریض ها هم} که همشون ننه من غریبم در میارن. روزی هم چن تا عمل سفارشی انجام میدیم. کلینیک هم که این حرفا سرش نمیشه, حقشو میخواد. خب آخه از کجا بیارم جواب این همه دبه رو بدم؟ {چندی بعد}

دکتر: اوس هاشم اولندش که ساختمون بساز بفروش که این حرفا رو نداره, دووومندش, به جون بچه هام همین الان بلن شو بیا اینجا خودت ببین, یه جنازه جلوم خوابیده 110 کیلو, بد مصصببو دو ساعته داشتم عملش میکردم, سفارشیه, یه ققرون هم گفتم ازش نگیرن {در همون حالت بیهوشی وجدان درد گرفته بودم. اما ترجیح دادم بازهم شنونده باشم. . چندی بعد}

دکتر: من این حرفا حالیم نیس. میخوای شب بیا مطب. به منشیم میسپرم. فقط واسه اینکه مریضا شاکی نشن بگو اورژانسیه و بیا تو.{ فکر می کنم این مکالمه حدود 10 دقیقه ای به درازا کشید, و تکرار آن همه گفتار در یک اتاق عمل برای رفع نواقص ساختمانی که دکتر در حال ساختن آن بود لزومی ندارد. پس بهتر است بنویسم که دیگر چه ها شنیدم؟. پس از اتمام تلفن دکتر و قطع شدن صدای یک شیئی فلزی که دست بانوی پرستار بود و مرتب با یک ریتم ثابت آن را بر لبه ی میزی که کنار دستش بود می کوبید و بد جوری رفته بود داخل تمام شبکه ی عصبی من, بانوی پرستار به سخن درآمد}

بانو: ماشاللا دکتر. مگه تخم مرغ به فککت بستی؟ بابا به مریضت برس

دکتر: نخیر جانم. ذغالش مرغوب بود و جنسش هم مال کرمون. یه مریض توپ برام آورده بود. حالا بابا جان به این چی کار داری؟ خب به هوش میاد بده ببرنش دیگه

بانو: بابا کی به این کار داره؟ من با خودت یه کاری داشتم. بعدشم مگه نگفتی بهش کم بیهوشی بدیم؟ پس چرا بیدار نمیشه؟ نکنه "دسه" (1) کرده؟

{صدای شلیک خنده ی طرفین و سپس}

دکتر: نه بابا خدا نکنه. اون رفیقش خارمو.... نه فکر کنم چون خیلی چاقه, یه خرده دیر به هوش میاد. حالا بگو چی کار داری؟

بانو: دکتر جون, این ملیحه خانوم رو که می شناسی؟

دکتر: دوباره یکی مدعیه که از من حامله شده؟

{صدای شلیک خنده طرفین و سپس}

بانو: توروخدا یه دقه لوده بازی رو بذار کنار بزار حرفمو بزنم. الان این رفیقت به هوش میاد, یه ساعت مارو مطل {معطل} می کنه, تو هم میذاری میری ها!

دکتر: نگران نباش. سوزن دستمه. دوباره میخوابونمش. حالا مقصودت همین خانومس که بهش میگین خدای ت کشیدنه؟ {زمین شوی هایی که به علت تشابه ساختاری به  حرف T انگلیسی به ت معروف شده اند}

بانو: آره دیگه. مگه توی این کلینیک چندتا ملیحه خانوم داریم؟

دکتر: خب بعدش؟

بانو: هیچی این بیچاره بنده خدا, دخترش یه کلیه اش رو از دست داده و دکترا گفتن یه کلیه ی دیگش هم داره از کار می افته, حالا..

دکتر: خب به من چه؟ . اصلا به شما چه؟ خدا خواسته بنده اش رو اینطوری درست کنه دیگه

بانو: دکتر جون, اون همکارمونه. زن بدبخت و زحمت کشیه. شوهرش هم که خودتون شنیدین که رفت زیر ماشین یه بچه سوسول بالای شهری که هم گواهی نداشت هم بیمه, بعدش هم پروندش رو کلی پیچوندن و دست آخر دوزار هم بهش ندادن. خب گناه داره دیگه. اگه ما کمکش نکنیم, پس اون بیچاره از کی کمک بگیره؟

دکتر: اولندش که اولش بهت گفتم, خدا دلش اینطوری خواسته, ندیدی تا ظهر یا غروب میشه هرچی رو که دستشه ول میکنه میره سر نماز؟ خب اون که خیلی از ما ها با خدا رفیق تره, یقه ی خدارو بگیره ازش کمک بخواد. کلیه بخواد. شوهر بخواد. پول بخواد......., دووومندش, ما که اینجا بنیاد خیریه باز نکردیم, گنج هم که پیدا نمی کنیم؟ نمی بینی؟ همین جنازه ی توپول, گفتم پول جراحیش رو هم نده. خب تازه سهم بیمارستانم باید خودم بدم. مگه چقدر در می آرم که بخوام کارای خیرهم بکنم؟

{اگر بخواهم تمام دیالوگ های آن روز و پس از آن روز را وانویسی کنم, خیلی طولانی خواهد شد. پس اجازه دهید باقی موضوع را داستانی بنویسم}

آن روز, در حالیکه از چندین بار تکرار رایگان بودن عمل خودم و منت های جراحی که واقعیت درونیش را اندکی بعد شناختم, رنج می کشیدم و دم بر نمی آوردم تا شم روزنامه نگاریم ارضاع بشود, شاهد التماس های بانوی پرستاری بودم که ظاهرا پس از مهاجرت اجباری زن و فرزندان دکتر از ایران, فریب او را خورده و مجبور به دوستی با او شده بود. او زنی مهربان بود که به دوستی و مهربانی با دکتر تظاهر می کرد, تا خودش هم حق از دست رفته اش را از دکتر بگیرد و در حالیکه در این نیز ناکام مانده بود, در آن لحظات در فکر تامین مخارج مالی خرید کلیه و یافتن جراحی رایگان و خلاصه, عمل جراحی "معصومه" دخترک 13 ساله ی ملیحه خانم, مستخدم آن کلینیک بود و دست آخر نه فقط موفق نشد, بلکه خودش هم تهددید شد که اگر یک بار دیگر در رابطه با این امور از او "گدایی" بکند, رابطه اش را با وی قطع خواهد کرد.

من, پس از نزدیک به نیم ساعت شنیدن این مکالمات, از شدت رنجی که این حرفها برایم ایجاد کرده بود, به هوش آمدم (یعنی نشان دادم که به هوش آمده ام). مرا به بخش منتقل کردند و دکتر پس از یک رفت و برگشت به منزلش! نزدیک عصر به دیدنم آمد, زیرا از ساعت 1 بعدازظهر بی تابی می کردم برای ترخیص. آن دوست نازنین هم همراهش بود. دکتر محل عمل را نگاهی کرد و گفت که نمونه را برای آزمایش فرستاده. چند فرمان پزشکی هم صادر کرد و از جمله اینکه در داخل محل عمل یک "درین – drain" (2) خیلی بلند گذاشته و لازم است روزی 10 سانت آن بیرون کشیده و بریده شود ووو. اما مهمترین حرفی که زد این بود که:

"مهندس, به خاطر گل روی این آقا امیر گل, دیدم وقت دارم, تو هم که بیهوشی, نزدیک 70-80 تا زیگیل های پشت سرت رو هم سوزوندم. یادت باشه که اینرو هم از من داری"

آن روز اصرارهای من برای پرداخت حق عمل دکتر به جایی نرسید و دو روزبعد هم, با مرارت بیرون کشیدن "درین" و باقی دستورات دکتر گذشت تا آنکه روز چهارم تصمیم گرفتم, همه را بیرون بکشم و خودم را از شر بازی این دکتر خلاص کنم. محاسبات من نشان می داد که با توجه به زمان های لازم برای بیهوشی و "ریکاوری" یا همان از بیهوشی بیرون آمدن, و تعداد "زگیل" های سوزانده شده, اصولا تشخیص یا "احساس" خودم درست تر بوده و این پزشک عزیز صرفا با قرار دادن یک "درین" در "کیستی" که خودش سر باز کرده بود (3)  و بدون حوصله برای بیرون آوردن اصل ضایعه (یعنی پوسته ی کیست که می توانست بعدا و مجددا پر شود), خودش را مشغول "زگیل" سوزاندنی کرده بود که از آن هم هدفی داشت. مهمترین موضوع برای خودم این بود که این اتفاق را لطفی از سوی خداوند می دانستم, برای فرستادن من به دنبال کار "معصومه".

و اما, من هرگز آن ماجرای اتاق عمل و آن همه حرف هایی را که شنیده بودم هیچکدام را به امیر نگفتم.او با حسن نیت برای سلامت من نگران بود و نمی دانست که ندانسته مرا به چه زالویی معرفی کرده؟ زالویی که تشخیص بعدی اش "شیمی درمانی" بنده بود, آن هم در کلینیکی دیگر که خودش در آن نیز سهامدار بود. حرفش را اصلا جدی نگرفتم, زیرا پیش از اعلام محرمانه ی ضرورت "شیمی درمانی" بنده به امیر, به او یاد آور شده بود که:

"امیر جان, من به خاطر خودت و دکتر ت ..., برای عمل تومور مهندس چیزی نخواستم خودت هم میدونی, ولی اون سوزوندن زیگیلاش خیلی وقت ما و اتاق عمل و دکتر بیهوشی رو گرفت, اینه که به مهندس بگو که برای اون کار که اگه هرجا میرفت کمتر از 3 تومن ازش نمی گرفتن, هرچی دوست داره بریزه به حساب من! ولی خداوکیلی کمتر از دو تومن نباشه, وضعشم که شنیدم ماشاللا توپه و مثه ماها, مشکل مالی هم نداره!"

به خاطر امیر, 2 میلیون تومان تهیه کردم (یعنی پولی که در آن زمان ممکن بود گرانترین جراحان تهران برای یک عمل جراحی سخت در یک بیمارستان خصوصی سطح بالا دریافت کنند), و در آخرین شبی که امیر ایران بود به همراه وی, به مطبش رفتم. مطبی که کثافت از سر و رویش می بارید و معلوم بود خساست آنقدر در او ریشه دار است که حتا برای محل کارش هم هزینه نمی کند. در واقع از همان زمانی که از بیهوشی بیرون آمدم و شنیدن آن گفتگوها, او را هم در فهرستی که از افراد مبتلا به "سرطان اسکناس" داشتم, قرار دادم. حرفها و تاکیدهایش برای ضرورت شیمی درمانی را شنیدم. پول را تقدیم منشی اش کردم و دیگر او را ندیدم. امیر هم که عازم کانادا بود, هرگز متوجه نشد که من به دنبال دستورات دکتر نرفته ام. او فقط گاهی از طریق ایمیل احوالی می پرسید و آرزوی سلامتی می کرد.

مدت ها گذشت و هرگاه این "کیست" سر باز می کرد, به یاد آن پزشکی می افتادم که به طور قطع قسم نامه ی بقراط را در همان روز نخست فراموش کرده و وارد تجارت پزشکی شده بود. آنچه آزارم می داد, این بود که به طور قطع نه من نخستین بیمار او بوده ام و نه آخرین آنها. بر اساس باورهای من, او که برای بیمار سفارشی اش از لغت "جنازه" استفاده می کرد و نشان می داد که جز برای پول, هیچ چیزی دیگر در جهان برایش ارزشی ندارد, واقعا چه سرنوشتی می توانست داشته باشد؟

* * * * *

اواخر سال 88 بود که در یکی از ایمیل های امیر خواندم که:"احمد جان, راستی یادم رفت بنویسم که دکتر...دو سه ماه قبل در یک نیمه شبی در ویلای خودش در یکی از روستاهای تنکابن توسط چند روستایی به طرز فجیعی با ضربات داس تکه تکه شده. امیدوارم ناراحت نشی ولی لازم بود بدونی که اگه خدای نکرده ضرورت پیدا کرد یه دکتر دیگه پیدا کنی....."

در آن نیمه شب سرد اسفند ماه, با خواندن این فراز از نامه ی امیر, و در کمال تاسف برای بیرحمی ناگهانی و گذرایی که بر وجودم چنگ انداخت و اطلاع از این خبر, لبخندی بر لبم نشاند, نگاهم به ستاره ای دوخته شد, فقط سکوت کردم و فکرم متوجه "معصومه" ای شد که حالا در کمال سلامتی و در سن 19 سالگی, لابد دانشگاهی هم شده است. معصومه ای که به کمک چند فرد خیرخواه نجات پیدا کرد و سلامتی اش را برای همیشه بازیافت. و یک بار دیگر باور کردم, که همه ی اجزای این واقعه (حتا آن پزشک زالو صفت) واسطه هایی بودیم برای نجات جان "معصومه". لطفی که خداوند به مادر معصومه, به خود معصومه, به من و به آن افراد خیر داشت. همان لطفی که خداوند از انسان های ناباور و/یا مبتلا به "سرطان اسکناس" دریغ می کند.

 پا نوشت:

1- "دسه" اصطلاحی است میان پزشکان به معنی (ظاهرا) مرگ ناگهانی بیمار. در یادداشت هایم همین را نوشته بودم و همین را نیز می دانستم. پس از نوشتن این مطلب از چند پزشک آشنا پرسیدم, کسی نمی دانست مخفف چیست؟ تصور می کنم, بایستی مخفف Direct Syncope یعنی سنکوپ مستقیم باشد. اما زیاد هم مطمئن نیستم. باید بیشتر تحقیق کنم.

2- "درین", یک نوار بسیار جاذب پارچه ای یا الیاف پلیمری است که در داخل محل هایی که امکان ترشحات پس از عمل وجود دارد قرار می دهند تا ترشحات را جذب و به خارج هدایت کند.

3- کما اینکه دو سه سال پس از این ماجرا, مجددا همان حادثه در همان موضع رخ داد و هنوز هم رخ می دهد. البته دیگر بدون مراجعه ی این نگارنده به هر پزشکی.

مدعی العموم کجاست که به ایرانسل هم توجهی کند؟ (2)

مدعی العموم کجاست که به ایرانسل هم توجهی کند؟ (۲)

این هم تصویر کارت شارژ ۲ هزار تومانی که به امید دریافت ۸۰ درصد هدیه راس موعد مقرر پرداخت شد؛ اما هدیه ای هم در کار نبود:

و این هم دومین تصویر از کارت شارژ هزار تومانی که به آن نیز هدیه ای تعلق نگرفت. حالا برادران شریف و عزیز ایرانسلی چرا این پیامک ها را داده اند و هدفشان از این محرک بسیار قوی چه بوده است؛ خداوند سبحان عالم است و خود آن برادران عزیز که به هر تقدیر از افراد بسیار خودی و قدرتمند این جامعه ی بلبشو هستند.

 

خیلی حرف دارم؛ اما تا همین جا خیلی بیش از کوپن و مجوزهای فرضی ام حرف زده ام.

 

همین حالا برنامه ی "۹۰" مشغول رو کردن دست افراد مفسد در فوتبال است. امید که صادقانه باشد و با نیت خیر و روزی هم قدرتی پیدا شود برای مبارزه با این همه سوء استفاده از قدرت های سیستم های انحصاری تلفن همراه.

 

مدعی العموم کجاست که به ایرانسل هم توجهی کند؟

مدعی العموم کجاست که به ایرانسل هم توجهی کند؟ (۱)

امروز 5 دی ماه و الان ساعت دقیقا 53 دقیقه از 10 شب گذشته است که نوشتن این متن را آغاز کرده ام.

ایرانسل تقریبا هر روز برای بنده (و نمی توانم ادعا کنم, فقط برای من چون کسی نیستم, پس لابد برای میلیونها دارندگان کارت های این شبکه) پیامک های مشوق مصرف, مسابقه و غیره و ذلک می فرستد.

امروز 5 دیماه, دقیقا ساعت 18:56 دقیقه (که بر روی همراه ثبت است) دریافت کردم, با این متن که:

"مشترک گرامی, از 29 آذر تا 5 دی با شارژ 10000 ریال مبلغ 8000 ریال اعتبار هدیه داخل شبکه ایرانسل دریافت کنید.  با تشکر ایرانسل"

شم روزنامه نگاریم گفت, بازهم یک ترفند دیگر از برادران عزیز ایرانسلی. پس لازم بود کنترل کنم که اگر درست است از آنان تشکر کنم و یک بار هم که شده, 80 درصد تخفیف بگیرم, و اگر خیر که بازهم به وظیفه ی اجتماعی ام عمل کنم. گرچه می دانم که هرگاه راجع به شبکه های مخابراتی مطلبی نوشته ام, هم تعدادی قابل توجه فحش دریافت کرده ام و هم به نسبت بار مطلب, تهدیدهای تلفنی و غیره.

نیم ساعت پیش به منزل رسیدم و بی درنگ و برای آنکه 5 دی ماه سپری نشود, وارد سامانه ی خرید بانک پاسارگاد شدم (این بار خودم را تحسین می کنم که جو گیر نشدم تا یکباره یک کارت 20 هزار تومانی بخرم و براساس ادعای این برادران شریف 16 هزار تومان هدیه بگیرم). ابتدا موجودی یکی از دو سیم کارتم را چک کردم, که معادل 96.768 ریال بود, سپس یک کارت 2 هزارتومانی خریدم با شماره رمز:

9719049718054928

و بلافاصله با اجرای روش, یکی از دو سیم کارتم را شارژ کردم. پاسخ آمد که شارژ مجدد شما با موفقیت انجام شده و اعتبار شما اکنون 116.185 ریال است. یعنی چقدر؟ یعنی جمع مبلغ 96.768 ریال به علاوه ی 19.417 ریال که پس از کسر عوارض!! مربوطه به کارت 2 هزار تومانی از جیب خریدار کسر می شود. البته نوید استفاده از 2 (دو) درصد تخفیف هم داده شدهبود که نمی دانم کجا حساب شده؟؟؟!!!!

با خودم گفتم لابد که من حریص شده ام و بایستی همان یکهزار تومان را می خریدم که 800 تومان هدیه بگیرم.  دوباره رفتم سراغ سامانه بانک پاسارگاد و این بار یک کارت هزار تومانی خریدم. البته موجودی کارت دیگر را هم چک کردم که معادل 124.748 ریال بود. کارت دوم را هم که با شماره رمز:

3268233333013138

برایم آمده بود شارژ کردم و پیام آمد که اعتبار بنده عبارت است از: 134.457 ریال؟؟ یعنی عدد موجودی قبلی به علاوه ی 9709 ریال اعتبار کارت خریداری شده.

حوصله ی روده درازی را ندارم. و فقط چند پرسش برایم ایجاد شده که اگر با این برادران شریفی که حامی خیلی جاها هم هستند مطرح نکنم, خفقان می گیرم:

1- شما که هر روز برای بنده و (شاید) میلیون ها خوش خیال مثل بنده پیامک های مشوق می دهید, چرا ساعت نزدیک به 7 شب, 5 دی ماه, یعنی 5 ساعت به زمان انتهای این دست و دلبازی بزرگ پیامک داده اید؟

2- و شما برادران عزیز که می دانید که اکثر کسانی که از این سیم کارت های اعتباری ارزان استفاده می کنند, مثل همین نگارنده, از (به قول ریاست محترم قوه ی مجریه) دهک های پایین جامعه و به عبارتی جزء طبقه ی فقیر و متوسط رو به پایین جامعه هستند, و اتفاقا آحاد همین طبقه هستند (که بازهم مثل بنده) در هر نوع قرعه کشی و آزمون های بخت استفاده می کنند تا شاید به نان و نوایی برسند, واقعا چطور دلتان می آید که با این طبقه این چنین رفتاری داشته باشید و عملا آنها را فریب دهید؟ (همین جا اضافه می کنم که سرعت عمل بنده برای ارسال این مطلب فقط به این دلیل است که می خواهم تا 12شب نشده آن را بفرستم که بعد متهم به الکی گویی نشوم. چرا که ممکن است هدیه ی بنده فردا اضافه شود, و بعد من بمانم و وکیل قدرتمند برادران ایرانسلی)

3- و آیا واقعا این کشور اینقدر بی در و پیکر شده است؟ و آیا شما باور ندارید که اگر در این جهان هیچ قدرتی جرات نداشته باشد که این نوع برخوردها را پیگیری و متهمین را با حقوق مردم آشنا کند, خداوند سبحان قول داده است که از بین برندگان حق  الناس را به هیچ عنوان و حتا با شهادت و وساطت اولیای خود نخواهد بخشید جز با رضایت صاحب حق.

4- و سرانجام, برادران عزیز و ان شاءالله شریف, آیا شما که به اتفاق همراه اول, انحصاری قدرتمند و بی رقیب را در بخش تلفن های همراه در دست دارید, و واقعا نیازی به این همه تشویق مردم برای هزینه کردن از یک سو, و میلیاردها میلیارد تبلیغات ندارید, ایا نمی توانید این میلیاردها هزینه را که واقعا بی مورد است, برای تخفیف به استفاده کنندگان از سیم کارت های اعتباری و دایمی تان اختصاص دهید.


می دانم که هرگز پاسخ این پرسش ها را نمی گیرم, اما احتمال می دهم که خودم شاید پاسخ این پرسش را پیدا کنم که:

5- آیا هیچ ممیز مالیاتی با هر میزان تخصص و تعهد, می تواندثابت کند که شما چقدر هدیه ی 80 درصدی به مردم داده اید؟

تخفیف های مالیات بر درآمد امسال نیز نوش جانتان و کور شود هر آنکه نتواند دید.

احمد علی ساعت نیا

روزنامه نگار 

آخر وقت 5 دی ماه


lمتاسفانه در ساعت مقرر نتوانستم تصاویر را آماده کنم, پس مطلب را می فرستم تا ببینم که موفق می شوم تصاویر را مجددا اضافه کنم؟