وبلاگی برای معرفی نوشته های پیشین و نظرات نویسنده برای اداره کشور

نامه ای به دخترم

در سال ۱۳۶۵ با جوانی بسیار مومن آشنا شدم که در جریان جنگ عراق با ایران بسیار کوشید و سرانجام هم شیمیایی شدو اما هنوز گاهی با من تماس دارد.

چندی قبل او مطلب زیر را برایم فرستاده بود که در میان سیل نامه های گوناگون فراموشش کرده بودم. امروز حسب اتفاق آن را یافتم و تصور کردم چه جایی برای رونمایی از آن بهتر از وبلاگ یک دوست.

نامه ای به دخترم را علیرضا ص. ف. ارسال کرده است و تصور می کنم خواندنی باشد. می خوانیم:

 

 

 دخترم! تو بعد از دولت عدالت محور احمدي نژاد ، و در فصل عدالت، به مدرسه مي روي، و من امشب! در تنهايي، براي تو که معني فصل ها را در سياست نمي داني و نمي تواني بخواني، مي نويسم. اميدوارم فردا که توانستي بخواني، مرا لعنت و باز خواست نکني، چرا که امروز، براي اولين بار، مجبور شدم تا بر خلاف عقيده و انديشه ام، بخاطر وضعيت موجود و شرايط حاکم، راهي را براي تو انتخاب کنم، که بدرستي آن مطمئن نبوده، و به نادرستي آن اعتقاد دارم. راهي كه شروع آن سقوط انديشه من است، و نهايت آن سقوط تو.

دخترم! چند روز پس ازبرگزاري جشن تاسف بار و سوال برانگيز عاطفه ها، جشني که در آن داراها، با غرور و افتخارعاطفه خريدند، و نادارها با حسرت عاطفه فروختند، در اولين روز ورود به مدرسه، تو به اشتباه و بيگناه، در طبقه اي قرار مي گيري که متعلق به آن نيستي. مدرسه غيردولتي و انتفاعي، مدرسه طبقاتي است، و تو يکي از آن هزاران نفر محروم متعلق به طبقه بدبختي هستي، که با هزاران بدبختي و قرض و قسط ، سعي مي کنند، اداي خوشبخت ها را در بياورند.

دخترم! امروز، با اولين گامي که براي رفتن به مدرسه و کلاس بر مي داري، دروغ را بدون باور ياد مي گيري، تو مجبوري تا در روند تقليد کورکورانه، اداي کساني را در بياوري، که با آنان در يک طبقه قرار نداري، تو مجبوري تا رنگت را پنهان کني و به گونه اي ديگر، ببيني و بخندي! و اما فردا، در جامعه طبقاتي، تو که طبقه اي نداري، در رويارويي با حقيقت، چه خواهي کرد؟!

دخترم! امروز هزاران هزار دختر کوچک و بيگناه، که مثل تو پاک و معصوم، صادق و مظلوم هستند، و با تو هيچ فرقي ندارند، بخاطر پدران فقير و بيکار و محروم بدبختشان، که با پدر نفس بريده تو هيچ فرقي ندارند، وارد مدارس دولتي و کم امکاناتي خواهند شد، که سنگفرش زيبا و وسايل بازي و رايانه و تهويه مطبوع ندارد، ديوار کلاس و نيمکتهاي آن رنگ و رورفته است، و تخته سياه آن، جور ديگري، سياه هست.

دخترم! باور کن که اگر وضعيت امشب را نتواني باور کني، فردا بسياري از چيزها را نيز نخواهي توانست که باور کني.تو در مدرسه طبقاتي، آموزش خواهي ديد، اما تربيت نخواهي شد؛ چرا که با دروغ مي توان آموزش داد، اما با دروغ ، تربيت نمي توان کرد. با بذر دروغ، مي توان کاشت؛ اما با داس دروغ، نمي توان درو کرد. وقتي معلمي که خود در زير خط و چتر فقر زندگي مي کند، مي گويد، بنويس: توانا بود هر که دانا بود!تو اگر بفهمي، و نخواهي دروغ بنويسي؛ بايد بنويسي: توانا بود هر که دارا بود!  و اگر بجاي بابا آب داد، بنويسي بابا قسط گاز داد. بابا قبض آب داد. بابا قبض برق داد. بابا جان بجاي نان داد. مي داني معلمي که کيفش مملو از قبض هاي پرداخت نشده است، به تو چه نمره اي خواهد داد؟

دخترم! حرف امشب من، به تو کودک بيگناه همين است. به آنچه که  آموزش مي دهند، زياد مطمئن نباش! به آنچه که مي بيني و مي شنوي اعتماد نکن! بي چراغ وارد هيچ راهي نشو! بگرد و چراغي پيدا کن!عدالت، آزادي، برابري و قانون، کلمات مقدس و ارزشمندي هستند، که به گونه هاي مختلف گفته و معني مي شوند، اما تو کدام معني را ياد خواهي گرفت، و کدام معني را باور خواهي کرد؟عدالت، قانون، انقلاب و جمهوري اسلامي، وجود مدارس طبقاتي غير انتفاعي را قبول و باور ندارند، و تو مجبوري، که بر خلاف قانون اساسي و عدالت اسلامي، راهي را بروي که درست نيست.

دخترم! به نام و تابلو زيباي مدرسه نگاه نکن، نامها باهم فرقي ندارند،همه نامها مقدسند. اما نامهاي مقدس، براي اهداف نا مقدس و کسب سود انتخاب شده اند، پشت هر نام، بسياري مقاصد و اهداف نا مشخص پنهان است.کدام امامي در فرهنگ مذهب عدالت محور شيعه، وجود چنين فاصله اي را قبول و توجيه مي کند؟پس نپرس و نخواسته باش که بفهمي، چرا نامهاي مقدس، اهداف متضاد با افکار نامها را توجيه مي کند؟بسياري ازمدارس و مجتمع هاي غير انتفاعي، بر خلاف قاعده، پشت و در درون يک جريان سياسي و جناحي و اقتصادي قرار گرفته اند.امشب! پدرت که فکر مي کند، بيشتر از تو مي فهمد، گيج است، فردا! تو در اين گيج بازار، چي خواهي شد؟

دخترم! امشب من با اين انتخاب نادرست، آگاهانه به تو دروغ گفته، و راه دروغ گفتن نشانت داده ام، که دروغراه نيز، بزرگ راهي براي رفتن است.وقتي که ظهر با کفش قسطي و کيف خالي از مدرسه بيرون مي آيي، در بسياري از اتومبيلهاي گرانقيمتي که منتظر هم کلاسي هـاي طبقاتي تو هستند، دروغ خواهي ديد، دروغ هايي بزرگ، که حتي نمي تواني يک لحظه به دروغ بودن آن شک کني! و من با سادگي و حماقت بسيار، بسيار اميد دارم که فردا، تو که امروز، دروغ مي بيني و ياد مي گيري، به من. به خودت. به شوهرت. به فرزندانت. و به جامعه دروغ نگويي.

دخترم! تو در اين سالهاي آينده، به خدا، به عشق، محبت، انسانيت، وجدان، و بسياري از کلمات مقدس که مي شنوي، آن گونه که از تو مي خواهند و توقع دارند، فکر خواهي کرد، اما آيا به شناخت نيز خواهي رسيد؟من نمي توانم به تو دراين راه کمک کنم.تو در اين مسير تنهايي، چرا که آنچه که امروز، به تو ياد مي دهند، با آنچه که پدرت يکروزي ياد گرفته است،بسيارمتفاوت است.پدرت با بسياري از پدران ديگر، با بيم و اميد، از مرز انقلاب و جنگ عبور کرده است، انقلابي که دروغ نبود، و جنگي که راست بود، و خوني كه لخته لخته هنگام سرفه كردن گلو بيرون ميريزد . ا  شايد امروز، نشانه هاي انقلاب را نتواني پيدا کني، اما بخوبي مي تواني، نشانه هاي  جنگ را در مزار شهدا ببيني!

دخترم! به تو تظاهر کردن را در عمل آموزش خواهند داد، اما! تو به هيچ قيمت، در اين درس بسيار مهم و حياتي، نمره قبولي نگير. تظاهر؛ فريب و دروغ است، و تو سعي کن، بر خلاف راهي که پدر براي تو انتخاب کرد، بروي، و متظاهر و ريا کارنباشي.

بسياربسيار متاسفم، که تظاهر کردم، به خودم، به تو، به عقيده ام، و به جامعه دروغ گفتم، طبقه تو، طبقه اي نيست که به ظاهر درآن قرار گرفته اي، اين يک دروغ بزرگ است، که پدرت گفته؛ و حال اين پدر متظاهر و دروغگو، با پررويي و بيشرمي، از تو مي خواهد، که دروغ نگويي و تظاهر نکني.

دخترم! اگر بگويم چاره اي نبود، دروغ گفته ام، چاره بود، راه کم خطر ديگري نبود.براي تحصيل ترا به کجا بايد مي فرستادم؟تو پدر و در وضع و سني نيستي، که بفهمي گاهي انتخاب چقدر مشکل است.من ترسيدم، و بخاطر اين ترس، راه فعلي را ناشيانه با شتاب انتخاب کردم، ترسيدم که فردا مرا باز خواست کني، و از من بپرسي. چرا پدر مثل ديگران نبودي؟ چرا فقير بودي؟ چرا بي عرضه بودي؟ چرا نتوانستي شرايط مساعد را فراهم کني؟ چرا نتوانستي ببري و بخوري و فرزندت را اسير فقر نکني؟ چرا به آينده دخترت، در جامعه پول محور فکر نکردي؟ چرا بهترين راه موجود را براي دخترت انتخاب نکردي؟ چرا به انتهاي جاده فقر، به سياهي و فساد نگاه نکردي؟

دخترم! اگر يکروز فهميدي پدرت اشتباه کرده، تو اشتباه نکن، از او متنفر و دورنشو، نوشته هايش را نسوزان، انديشه و تفکرش را منکر نشو، به او پرخاش نکن، و پدرت را با بزرگواري ببخش.پدر هايي که با هزاران اميد، در جستجوي فرداي بهتر براي کودکانشان بودند، امروز و فردا، بيشتر از هر چيز، به بخشش و نگاه ديگر گونه دختران خود محتاج هستند.

دخترم!وقتي مي فهمم دختران تيز هوشي در هنگام تحصيل، بخاطر نا داشته هايشان، به فساد و تباهي تن در مي دهند. دختراني در راه مدرسه، در جستجوي يک نگاه، از خانه فرار مي کنند. وقتي مي شنوم دختراني پس از گرفتن مدرک دانشگاه و مادر شدن، از شوهران معتاد بي هويت، با هزار فلاکت و بدبختي طلاق گرفته، با کودکانشان در جامعه سرگردان هستند. وقتي مي خوانم دختراني آموزش پرواز نديده، پس از رفتن به دانشگاه، در روياي پرواز، دانشجوي فساد مي شوند. وقتي مي بينم دختراني با مدرک بالا به استخدام افراد بيسواد و عياش در مي آيند. وقتي دختراني تحصيل کرده ، بسادگي فريب مي خورند، از خود مي پرسم، مربيان آموزش و تربيت، چگونه آموزش داده و تربيت کرده اند؟آيا تمام آن دختران، دختران من، خواهران تو،  نبوده اند و نيستند!؟

دخترم !

در اين نيمه شب بي مهتاب، چه بنويسم؟

گريه کن قلم! بشکن و بسوز و بخواب

 ع. ص. ف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/10ساعت 20:43  توسط مهندس احمد علی ساعت نیا  |